"دختر اردیبهشتی"
"بهشت است گیتی ز اردیبهشت"
سلام به
همگیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ متاسفانه تعدادی از
لینکام ناخواسته پاکــــ شدن... لطفا هر کی لینکشو نمی
بینه بهم بگه تا لینکش کنم... یادتون نره بچه
هــــــــــــــــــــــــــــــا.... مرسیــــــــــــــــــــــــــــــــــازــــــــــــــــــــــــــــــ
همـــــــــــــــــــــــــه ـــــــــــــــــــــــــ صدمین اعترافمــــ... «جمعـــــهـــ ــــــ نوزدهمـــــ اسفند 1390 سآعــ ـ ـتـ ـ ـ 16:19»
+ دروغـــ گفتن ـــــ هم بلد نیستمـــ... امآ تو بآور
کنــــ... شآیــــد من همـــ بآورمــ ـ ـ ـ ـ شد... + چهــ حلآل زآده
ایـــــ هستیــــــ... + بهـــ قول مشق
پنجمـــــ ... بهـــ سمآجتــــ کآر برآیــــ ـــ ــ ـ ـد... + اینــــ دنیــ ــ ــ ـ
ــآ فقطــ بهـــ خاطر دو واژه متحمـــ ــ ـل منـــ استــــ : تهرآن_ شریفــــ... + دبیرستآنــــ مرآ لاغر
میـــ کند... رنگ پریدهـــ می کند... کی تمامــــ می شــود اینــــ روز هآیــــ
نحس دبیرسـتآن ... کی تمامـــ می شــود روزهآیــــ نحسیـــ کهـــ در چشمانتــــ
خیرهـــ می شومـــ و بهـــ خودم نآسزآ می گویمـــ کهـــ چرا منـــ باید در همان
مدرسه ایــــ باشمــــ کهــ او نیز هستــــ... + "یکـــ روز او تو
رآ خوآهــ ــ ــد شکــسـتــــ" معلممــــآن چقدر راستگــو بود!! + این هم از خانهـــ
تکانیــــ دلمــــ... دور ریختنیــــــ هآ رآ بآیــــد دور ریختــــــــــــــ... + پیشآپیشــــ سالهـــــ
جدیـ ـ ـد مبآرکـــــــ... بهـــــ امید رسیدنـــــ بهـــ آرزوهآیتــ ــ
ــآنــــ... + خدآحافظــــ تآ روز
تولدمـــــ...
"غمی غمناک" شب سردی است و من افسرده راه دوری است و پای خسته تیرگی هست و چراغی مرده می کنم ، تنها، از جاده عبور: دور ماندند ز من آدم ها. سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها. فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی. نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر، سحر نزدیک است. هر دم این بانگ برآرم از دل: وای، این شب چقدر تاریک است! خنده ای کو که به دل انگیزم؟ قطره ای کو که به دریا ریزم؟ صخره ای کو که بدان آویزم؟ مثل این است که شب نمناک است. دیگران را هم غم هست به دل، غم من، لیک، غمی غمناک است... "سهراب سپهری" + چشم نخورُد آب از این عمر پر شکست:
این خانه را تمامی پی روی آب بود... +روز و شب ها رفت... من به جا ماندم در این سو، شسته
دیگر دست از کارم.
نه مرا حسرت به رگ ها میدوانید آرزویی خوش نه خیال رفته ها می داد آزارم. لیک پندارم، پس ِ دیوار نقش های تیره می انگیخت و به رنگ دود طرح ها از اهرمن می ریخت... +می گفتند: « بهترین انسان ها کسانی
هستند که اگر از آن ها تعریف کردید، خجل شوند و اگر بد گفتید، سکوت کنند...» ولی
آنان فقط می گفتند... +هیچ دانی که در این خلوت بی رنگ
سکوت اگر از یاد تو
یادی نکنم می میرم... +تولستوی می گوید : «محبت همه چیز را
شکست می دهد و خود شکست نمی خورد...» پس
چرا ما شکست می خوریم؟؟ +در جهان بال و پر خویش گشودن
آموز که پریدن نتوان با پر وبال
دگران... +چی می شد اگه می تونستم حافظمو فرمت کنم... عالیـــــــــــــــــــــــــمیشـــد... مث قدیـــــــما... +سلامتیه همتون... +خدافظ. "نقش" در شبی تاریک که صدایی با صدایی در نمی آمیخت و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک، یک نفر از صخره های کوه بالا رفت و به ناخن های خون آلود روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچ کس دیگر. شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید. از میان برده است طوفان نقش هایی را که بجا ماند از کف پایش. گر نشان از هر که پرسی باز بر نخواهد آمد آوایش. آن شب هیچ کس از ره نمی آمد تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود. کوه: سنگین، سرگران، خونسرد. باد می آمد، ولی خاموش. ابر پر می زد ولی آرام. لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز، رعد غرید، کوه را لرزاند. برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه پیکر نقشی که باید جاودان می ماند. امشب باد و باران هر دو می کوبند: باد خواهد بر کند از جای سنگی را و باران هم خواهد از آن سنگ نقشی را فروشوید. هر دو می کوشند. می خروشند. لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه مانده بر جا استوار، انگار با زنجیر پولادین. سال ها آن را نفرسوده است. کوشش هر چیز بیهوده است. کوه اگر بر خویشتن پیچد، سنگ بر جا هم چنان خونسرد می ماند و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت در شبی تاریک. "سهراب سپهری" +سلامتیه همه ی اونایی که لیاقت ندارن ولی چه میشه کرد... +سلامتیه همه اونایی که لیاقت دارن و دارمشون... +سلامتیه همه ی اونایی که سبز میشن سر راه آدم تا دنیا رو براشون تاریک و سیاه کنن... +سلامتیه همه ی اونایی که با ما ناراحتن و با دیگرون خوشحال... با ما ناراحتن ولی با دیگرون خوشحال... +سلامتیه محبتای به هدر رفتم... چرک نویسای سوخته شدم... پاک نویسای گم شدم... +سلامتیه دل پرم که پر تر از همیشس... +سلامتیه اونایی که خیلی بدم میاد ازشون... +سلامتیه همشون و همتون... +خدافظ.
سآلهــــآ بعد کهـــ این
جآ رآ خوآهمـــ خوآند... تو از یآدمـــ رفتهــ ایـــ... امروز قلبمـــ رآ پر
کردم از چیزهآییــــ دیگر... بهـــ جــــز آرزوهآیــمــــ چیزیـــ در آن
نمیـــــــآبیـــــــ...پســــ بیهودهــــ بهـــ
دنبآلــــ یآدتــــ نگرد... بهــــ تلآفیـــــــــــــهـــ روزهآییـــــــ
کهـــ صدآیـــ شکستــنـــــــ قلبمـــــ رآ
می شنیـــدمـــ وقتیــــــــ یآدمـــ رآ در قلبـــتـــــــ نمیــ ـ ـ ـ ـآ فـ ـ
ـتـ ـ ـمـ ـ ـ ـ...امروز بهـــ خودمــ قول
دآدمــــ تآ آرزوهآیمـــ رآ بآ کسیـــــ بهـ اشترآکـــــ نگذآرمــــ...درستــــ
مثلــــ تــ ـ ـ ـو...امروز... تمآمـــ شـــد
دآستــــآنــــ سآدگــــیـــهآیــــــ مــنـــــ...یـــ ــ ـ ـ ـ ـ ـ
ـآ دمــ ــ ــ ــ ــ ــ تــو رآ فرآموشــ ـــ ــ ــ ـ ـ ـ ـ ...
یک کلمه
همۀ یک پتک است
و تمام ِ تو
یک مجسمۀ شیشه ای...
که راحت میشکند،با یک کلمه ...
| MiSs-A |

